بهار خیلی قشنگه هرچی تو این هوا راه بری و به اطراف کنی سیر نمی شی انگار یک حس عجیبی هست وقتی به گیاهان و درختهایی که دارن جوانه می زنن نگاه می کنی حسی که انگار تو را یاد جایی می اندازه ... یک کمی فکر کن تو را یاد خونه ات تو بهشت نمی دازه ... می دونم اون جا کجا و این جا کجا ... قابل مقایسه نیست ولی برای ما شاید یک یاد اوری است که خدایت بهت می گه ... می ایی و می رسد اون روز که تو هم مانند این درختان خشک و مرده سر از خاک برمی داری و ان روز روز وصال ماست چه زیباست ... روز رسیدن به جایی که بودی ..
از کوچه پشتی هر وقت می یادم یک خونه هست یک درخت توخونه اش هست که اسمشو نمی دونم یک گلهای بسیار کوچک داره مثل اینکه گل رز به صورت مینیاتور باشه و به رنگ لیمویی ... صبح ها که از جلوی اون خونه رد می شم جلوی در خونه اش گل باران شده خیلی قشنگه همیشه به اون قسمت که می رسم آروم راه می رم که با دقت نگاه کنم از یک طرف دیگه خوشه های گل اقاقیا از دیوار خونه اش اویزون هستش نمی دونید عجب بوی داره .. می دونید چی می خوام بگم ... می خوام بگم مولای من اگر تو بیایی تمام کوچه ها رو گل باران می کنیم و می دانم که ان روز تمام گلهای اقاقیا از شوق دیدارت تمام کوچه هایمان از بوی عطر پر می کنن و همه گلها برای اینکه زیر قدمهای شما باشن لحظه شماری می کنن و پرندها اون روز را جشن می گیرن و یک صدا باهام برایت آواز شادی می خوانن ... نمی دانم آن روز را خواهم دید ...
مولا روز ها به شوق دیدارت بیدار می شم ... آیا تو هم مشتاق دیدار من هستی یا نه ...
کاشکی می دانستم کی می یایی که شمارش معکوس امدنت را می شماردم ....