تبليغاتX
.::<- الســلام علیک یابقیــةالله فی ارضـه ->::.

.:: سلامتی وتعجیل درفرجش صلوات ::.

حرف دل

حرف دل



سلام بر بهترین مادر عالم ، بانوی آب و آینه

مثل همیشه صبح از جام بلند شدم که حاضر بشم برم سره کار ، آروم پاشدم که مامان بیدار نشه

داشتم آروم در بسته می بستم که مامان بیدار شد گفت فلان چیز یادن نره ، ناهارت برداشتی پول داری ...

گفتم بله همه چی برداشتم شما بخواب ...خداحافظ مامان مهربونم

فدای تمام مامانها بشم که این قدر دل وا پس بچه هاشون هستن و حتی خوابشون با نگرانی هست که نکنه خوابشون به بره و چیزی یا کم کاستی برای فزرندشون پیش بیاد.. هر چه در وجود این بزرگواران جستجو می کنم چیزی جز محبت بی دریغ نمی بینم ، می خواد بچه شون بچه خوبی هست یا بد اونها دلشون شورش می زنه و همه جو هواشو دارن ، خدا چی در وجود این فرشته ها قرار داده ؟؟؟؟؟

شب شهادت خانم فاطمه الزهرا داشتم سخنرانی آقای فاطمه نیا رو گوش می دادم .. می گفتند که اگر خانم فاطمه الزهرا کسی شفاعت نکند شفاعت پیغمبر و هیچ امام دیگه قبول نیست ... و همه چی حول محور محبت به خانم فاطمه الزهرا می گرده و همین بس ... و همه عالم به واسطه آن حضرت هست و اگر خانم در حق کسی دعا کند همه مشکلاتش و دنیا و آخرتش حل هست

خانم ، مادرم ، ای گوهر دوردانه رسول الله ، ای که تمام هستی به واسطه شما بزرگوار به وجود آمده ، این فرزند  سرا پا تقصیرت  هیچ  ندارد  در برابر شما  شاید  ذره  محبت که  خود  در  دلم قرار داده اید   و  می خوام  که  ببخشی  و شما  وا سطه  فیض الهی  من شوید  ، مادرم  مثل   کودکی به پشتوانه مادرش راه می رود و قدم بر می داد و سخن می گوید و یاد می گیرد من هم می خواهم قدم قدم راه رفتن در راه خودتان را بهم یاد بدید و می خواهم سخن بگویم همان طور که شما دوست دارید  مادرم در یک کلام مرا به فرزندی خودت قبول کن ، ای مادری که می دانم هیچ وقت فراموشم نمی کنی

دوستت دارم ای مادرم

یا مهدی فاطمه دلم برای دیدار لک زده است خدایا برسان ان منتقم خون مادرمان زهرا سلام الله را


جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





آب شد مادر!


تمام شمع وجود تو، آب شد مادر! 
دعاي نيمشبت، مستجاب شد مادر!


[ صفحه 162]


گل وجود تو پرپر شد و به خاک افتاد 
بهشت آرزوي ما، خراب شد مادر!

بجاي شمع که سوزد به قبر پنهانت 
علي، کنار مزار تو، آب شد مادر!

ميان آنهمه دشمن که مي‏زدند تو را 
دلم به غربت باب کباب شد مادر!

حمايت از پدرم را گناه دانستند 
که کشتن تو در امت، ثواب شد مادر!

به ياد ناله‏ي مظلوميت دلم سوزد 
که چون سلام پدر، بي‏جواب شد مادر!

غلامرضا سازگار (ميثم)

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





بارون رحمت خدا است و ميهمان حبيب خدا

اين چند وقت رحمت خدا اكثر هفته هاي بهار شامل حالمون هست و شهر و هواي شهرمون با وجود خودش   صفا مي ده و همه مردم  خوشحال از اين موضوع

هميشه گفتن كه بارون رحمت است ... چقدر بارون دوست دارم بيشتر براي اينكه كاري نداره وقتي به زمين فرود مي ياد و بر سر هركسي كه مي نشينه اون ادم خوب هست يا بد و شامل همه مي شه ... خدا هميشه رحمتهايش چه زيباست

داشتم فكر مي كردم وقتي مهمون مي ياد مي گن : مهمون حبيب خدا ... چقدر قشنگه خدا هميشه مهمون قلبمون باشه وقتي خدامهمون هميشه گي باشه بارون رحمتش هميشه در دلمون جاريست و هميشه قلبون پاك و تميز مي شه و بارون رحمتش نمي زاره كه بدي در دلمون باشه

خدايا كمك كن هميشه چشممون به زيبايهايت باز باشه و هميشه شاكرت باشيم و شاكري كه با جون دل باشه نه فقط با زبان و راضي باشيم

كمي عاشقانه تر زير باران بمان    ابر را بوسيده‌ام تا بوسه بارانت كند

الهم عجل لوليك الفرج



جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





به نام خدا

درسهایی از اساتید

بارها خودم را در آینه نگاه کرده بودم اما هیچ وقت آن نگاهی نبود که راضیم کند . سالها غافل بودم از این که در کدام آینه می خواهم دیده شوم . همیشه تایید رفتارم را از اطرافیانم می خواستم . در حالی که باید در آینه تمام قد خودم را می دیدم . تنها آینه تمام قد، انسان کامل است .

نیلوفر باشم تا شقایق شوم . اگر مثل نیلوفر آبی فقط آب را ببینیم دیگر کسی نمی تواند ناراحتم کند . نیلوفر چون لجن را نمی بیند آزاری هم به آن نمی رسد . اگر ملکوتی ببینم چقدر قدرت پیدا می کنم ،  با عزت گذشت می کنم و زیبا صبر می کنم .

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





درسهای اساتید

در ابتدا از دوست عزيزم  تشكر مي كنم كه اين مطالب رو در اختيارم قرار دادند

بسم الله الرحمن الرحیم

درسهای اساتید

یکی از دوستان امام حسن عسکری (ع) ضمن نامه ای از ایشان خواست دعایی به او بیاموزد . امام فرمودند بگو :

یا أسمَعَ السامعین و یا أبصَرَ المُبصرین و یا أنظَرَ الناظرین و یا أسرعَ الحاسبین و یا أرحم الراحمین و یا أحکمَ الحاکمین صلّ علی محمد و ال محمد أوسع لی فی رزقی و مُدَّ لی فی عُمری و امنُن علی برحمتک و اجعلنی مِمَّن تَنصُرُ لِدینک و لا تَستَبدِل بی غیری

هر جا که گفتم نمی فهمم خدا فهمم را گرفت . هر جا که گفتم نمی توانم خدا توانم را گرفت . هر جا که بگویم می خواهم بفهمم خدا به من می فهماند و هر جا که بگویم می توانم خدا توانش را می دهد .

در دفترچه نوروز بنویسم چه چیزهایی باور من شده . همه چیز باورها و تثبیت های من است .

چه مملکتی درست می کنم؟ تحت حکمرانی چه پادشاهی؟ با چه سپاهی ؟نفس یا عقل؟ اگر پادشاه نفس شود همه سپاهش را عوض می کند .

نفس را گرسنه نگه دارم چرا که اگر سیرش کنم طغیان می کند .

"انا هدیناه سبیلا اما شاکرا و اما کفورا " با کدام می خواهم بروم با کفر یا با شکر . اما اگر شکر را انتخاب کردم باید تا آخر بروم .

به یقینیاتم عمل کنم غیر یقینیاتم درست می شود .

سال 88 را سال شکر قرار می دهم .اگر شاکر خدا باشم در مورد افراد به آبروداری می رسم . نسبت به خودم هم آبروداری کنم . بدیهایم را نمایش ندهم که باعث تثبیت بدیها می شود .

حواسم باشد اگر مغناطیس خدا مرا می کشد پس آهنم . عیبی ندارد چون اگر صیقل بدهند آینه می شوم و اگر آب طلا بزنند طلا می شوم . اما اگر کهربا جذبم کند ...

ببینم دل و جانم چه می خواهد دل و جان مؤمن عقبی را می خواهد . باید هویدای جنسیت کنم . خیلی وقتها فقط خیال می کنم . چه حسی برای امامم دارم ؟ چقدر امامم برایم می ارزد ؟چقدر مهیایش شده ام ؟ به مقداری که جانم اقتضاء می کند من آنم .

من معرفت حق را می خواهم اما نه توحید را می فهمم نه رضای حق را .

باید مشق بنویسم . مشق شکر . مشق صبر . مشق رضا .

به خودم سر بزنم . به تیرها تن ندهم .

اگر شکر را انتخاب می کنم می دانم امتحان می شوم .

باید این راه را بروم و مرتب مشق بنویسم تا فکرم و ذهنم و قلبم منظم شود . آن وقت قلبم آماده می شود برای دریافت هدایتهای قلبی تا حکمت از قلبم به زبانم جاری شود آن وقت به غیب وجودم پی می برم صاحب لب می شوم می فهمم در دستانم گوهر دارم یا گردو .

خدایا نگاه من با نگاه تو فرق کرده بخاطر همین دچار توهم شدم . چشم مرا با خودت یکی کن . من را حالی کن

جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





اقاقیا هم عاشق است

بهار خیلی قشنگه هرچی تو این هوا راه بری و به اطراف کنی سیر نمی شی انگار یک حس عجیبی هست وقتی به گیاهان و درختهایی که دارن جوانه می زنن نگاه می کنی حسی که انگار تو را یاد جایی می اندازه ... یک کمی فکر کن تو را یاد خونه ات تو بهشت نمی دازه ... می دونم اون جا کجا و این جا کجا ... قابل مقایسه نیست ولی برای ما شاید یک یاد اوری است که خدایت بهت می گه ... می ایی و می رسد اون روز که تو هم مانند این درختان خشک و مرده سر از خاک برمی داری و ان روز روز وصال ماست چه زیباست ... روز رسیدن به جایی که بودی ..

از کوچه پشتی هر وقت می یادم یک خونه هست یک درخت توخونه اش هست که اسمشو نمی دونم یک گلهای بسیار کوچک داره مثل اینکه گل رز به صورت مینیاتور باشه و به رنگ لیمویی ... صبح ها که از جلوی اون خونه رد می شم جلوی در خونه اش گل باران شده خیلی قشنگه همیشه به اون قسمت که می رسم آروم راه می رم که با دقت نگاه کنم از یک طرف دیگه خوشه های گل اقاقیا از دیوار خونه اش اویزون هستش نمی دونید عجب بوی داره .. می دونید چی می خوام بگم ... می خوام بگم مولای من اگر تو بیایی تمام کوچه ها رو گل باران می کنیم و می دانم که ان روز تمام گلهای اقاقیا از شوق دیدارت تمام کوچه هایمان از بوی عطر پر می کنن و همه گلها برای اینکه زیر قدمهای شما باشن لحظه شماری می کنن و پرندها اون روز را جشن می گیرن و یک صدا باهام برایت آواز شادی می خوانن ... نمی دانم آن روز را خواهم دید ...

مولا روز ها به شوق دیدارت بیدار می شم ... آیا تو هم مشتاق دیدار من هستی یا نه ...

کاشکی می دانستم کی می یایی که شمارش معکوس امدنت را می شماردم ....

 

دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





شمارش معکوس

همچنین که کمتر از ۳۰ می شد شمارش معکوس گوشه تخته کلاس نقش می بست  ۲۸ ...۲۷... ۲۶ ... هرروز یکی از بچه ها که باذوق تر بود زودتر از بقیه می رسید سره کلاس شماره گوشه تخته کلاس پاک می کرد و یک دونه از عدد دیروز کم می کرد و گوشه تخته می نوشت و همه با کیف و ذوق می گفتن آخ جون مثلا فقط ۱۵ روز  تا عید مونده و هر چی نزدیک تر می شدیم به عید بچه کارتهای تبریک برای دوستاشون می اوردن .... معمولا کمتر از ۵ روز مونده بود به عید بچه ها باهم دست بیکی می کردن که مثلا از روز ۲۴ اسفند دیگه مدرسه نیان عجب حالی می داد باهم یکی می شدیم

بعد عید که می اومدیم هنوز شماره معکوس گوشه تخته هنوز عدد ۵ یا ۴ رو نشون می داد و هنوز به همان صورت نشون می داد و حالا ما اون موقع ممکن بود از اون روز ۱۷ یا ۱۸ روز گذشته باشه

...............

درخت ها کوچه ما شکوفه دادن و جوانه های برگهای سبزش چه قدر قشنگ از بین شاخه های که به نظر خشک شدن بیرون می زنن     چقدر این رنگ برگها رو دوست دارم خیلی سبز قشنگی هستن

هنوز تا عید یک هفته مونده  ولی درختها همین که هوا کمی گرم شد و بوی بهار شنیدن شروع به جوانه زدن کردن و صبر نکردن که بشه ۱/۱/۸۸ و سال تحویل بشه و همه باهم آیه بسیار زیبای  یا مقلب القلوب و البصار یا مدبر لیل و نهار حول حالنا الا احسن حال   بخونیم و از خدا بخواهیم که حال ما رو تغییر بده و حالی نو و خوب از خدا بخواهیم ...

می دونید حرف من چی ؟ چرا باید حتما سال تحویل بشه که ما تغییر کنیم  ؟ چرا هر وقت زمینه رو مساعد می بنیم تصمیم به تغییر نمی گیریم و همیشه می گیرم بزار فردا یا بزار سال جدید که شد این کار شروع می کنیم

خوشا به اوناهایی که همیشه در حال تغییر به بهترین حالت هستن

 

 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





چشمها شو بسته بود با دقت به چشمانش نگاه کردم
چقدر دور چشمانش چروک داشت هر چی بیشتر نگاه می کردم خستگی رو تو صورت بیشتر می دیدم و به تارهای سفید مویش نگاه کردم
و حالا من جوان هستم و شاداب و او صورتش هم فرسوده شده و من حالا زیبا و جوان هستم و او الان شکسته شده به خاطرسالها که برای من گذاشته و چشمانی که همیشه در درگاه خدا بود و در حال مناجات بود
دلم می خواهد چشمانش را به بوسم و بگوم فدای همه چین چروکها صورتت می شم تو که هر خطی که تو صورت هست به جایش به من چیزی هدیه دادی عزیزم مادرم
همه زندگیم و بزرگترین نعمتی که من دارم
مادرم ممنونت هستم به خاطر همه چیزهای که به من دادی
به خاطری که بهم یاد دادی که آرامش داشته باشم همیشه به خاطر اینکه خدای بزرگی دارم
مادرم همیشه به تو غبطه خوردم به این اعتمادی به خدا داری به این توکلت
مادرم ازت ممنونتم به خاطر اینکه بهم عشق ورزیدن را یاد دادی بهم یاد دادی که مهربان باشم بهم یاد دادی که خوب باشم بهم یاد دادی که وجودم خیلی با ارزش هست و خودم رو حفظ کنم و همیشه مواظب همه حرکاتم باشه و مواظب نگاهایم باشم مواظب حرف زدنم باشم و هزاران رفتاری دیگه که با رفتار تو یاد گرفتم
خدایا به پدر و مادرم رحم کن همان طور که آنها در کودکی به من رحم کردن و آنها رو ببخشی و بیامرز و عاقبتشون بخیر کن

خدایا هزاران سپاسگذارم از  تو به خاطر همه نعمتهایت

جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





تابه حال یک عاشق رو دیدی

تابه حال یک عاشق رو دیدی

من دیدم

راه می ره تو فکره.... ازش می پرسی به چی فکر می کنی؟ ، راست شو بخواهی یکی رو دوست دارم تو فکرم که الان کجاست داره چه کار می کنه ، حالش چطوره ،

حرف می زنه... همش از اون می گه

همش اسم اون ورد زبونش هست (بعضی وقتها دیگه ادم کلافه می شه از دستشون چقدر از اون می گی)

همش می گه این جا رو می بینی من باهاش اومده بودم باهم بستی خوردیم چه مزه ای داد... وای خدا چه روزایی بود

همش می گه این رنگ اون دوست داره

این گل اون دوست داره

کاشکی الان این جا بود ، جاش چقدر خالی هستش

اون بدش می یاد من این رنگ بپوشم

این غذا رو دوست نداره ، من چون اون دوست نداره  من هم نمی خورم

اون بدش می یاد من این طوری لباس بپوشم

وقتی می خواد بخوابه همش با یاد اون میخوابه

گوشیش همش تو دستش هست

یا اس ام اس بهش می زنه یا منتظر یک اس ام اس از طرف اون  هست

همیشه گوش بزنگ هستش

وقتی باهاش تلفنی حرف می زنه ، سعی می کنه از بهترین کلمات استفاده کنه جوری که اون لذت ببره از حرف زدن بااون

براش مهم نیست چقدر وقت میزاره باهاش حرف بزنه.... نه زمان... نه پول... هیچی براش مهم نیست... فقط صدای اون و حرف زدن با اون براش مهم هست.. هر ثانیه لذت می بره از اینکه بااون حرف می زنه

هر خلوتی که می بینیش داره با انگشتانش اسم اون برای خودش می نویسه و یا گوشه تمام دفتراش اسم اون هستش تا یک لحظه از یاد اون غافل نشه چون براش لذت داره به یاد اون باشه

به هر کی می رسه می گه دعا کن من زودتر بهش برسم

خیلی مشکلات بینمون هستش

دیگه طاقت دوریشو ندارم

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا

عاشقی بد دردی ایست

چی می شد ماهم بی تاب تو می شدیم

از خورد خوراک می افتادیم

لحظه شماری می کردیم برای دیدنت

این حرف های منو فقط یک کسی که عاشق باشه می فهمه

نمی گم من عاشقم

من با کسی که عاشق بودم زندگی کردم

هر لحظه شو دیدم

گریه هاشو دیدم

خنده هاشو دیدم

صبح که پا می شه می گه دیشب خوابشو دیدم ، چرا خوابشو می بینه ؟ خب برای اینکه همش به یادش هست

خدایی ما چقدر منتظر هستم

چه قدر به یاد آقامون هستم

راضی بودن به همه چیزی که از طرف معشوق هست اولین شرط عاشقیست

یک بار یک متن دوستام فرستادن

می گفت یک آدم هوس باز هر چیزی که زیباست دوست داره و آدم عارف هرچیزی که دوست داره زیبا می بینه

من خیلی رو سراغ دارم ، خیلی چیزها رو دوست نداشتن ولی چون کسی که عاشقش بودن دوست داشت اونها هم دوست داشتن و با رغبت و با کمال میلی اون قبول می کردن و بدون هیچ ناراحتی و با تمام وجود قبول می کردن ، می دونی چرا ؟ چون که خودشون فراموش کرده بودن ، از خودشون گذشتن ، دیگه منی وجود نداشت ، چون خودشون تو وجود معشوقشون پیدا کردن

ای خدا نمی دانم این حرفها از کجا بر زبان من جاریست

من نیستم که می نویسم

تو ای که بر قلبم جاری می کنی

ای خدااااا

من این جملات رو بلد نبودم که بگویم

تویی که داری منو تربیت می کنی برای خودت

معبودم

محبوبم

عزیزم

دوست دارم که بگویم دوستت دارم ولی باز می ترسم که به تو بد کنم و دلت را بشکنم

ولی چه کنم به غیر از تو ندارم ....

 

 

 

پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |





دعای حضرت زهرا (س)

دعای حضرت زهرا (س)
برای همه امور مادی و معنوی

پروردگارا مرا به آنچه روزی فرموده ای قانع کن که از آن چه از نعمت هایت دارم راضی باشم و مرا با الطاف و محبت هایت پوشش بده و برای همیشه به من عافیت، دوری از امراض روحی و جسمی، عنایت فرما.
پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آن گاه که مرا از دنیا می بری.
پروردگارا در جستجوی آنچه برایم در نظر نگرفته ای سرگردان و عاجزم مفرما و آن چه را برایم خواسته ای به آسانی و سهولت در اختیارم قرار ده.
خدایا پاداش نیکو به پدر و مادرم مرحمت فرما و به هر کس که حقی بر گردن من دارد با او چنین کن.
پروردگارا مرا برای آنچه آفریده ای برای همان قرارم ده و به آنچه که خود متکفل انجام آن برایم شده ای، مشغولم مفرما.
خدایا مرا عذاب مفرما در حالی که من از تو طلب بخشش دارم و محرومم مفرما در حالی که از تو تقاضا و خواهش می کنم.
الهی مرا نزد خودم ذلیل و بی مقدار قرار ده ولی مقام خودت را نزد من عظیم فرما و اطاعت خویش و انجام آن چه رضای تو در آن است و پرهیز از آنچه تو را به خشم می آورد را در همه امور به من الهام فرما ای مهربانترین مهربانان.

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط فاطمه سادات ×××× |







.::<- اللهم صل علي محمدوال محمد وعجل فرجهم ->::.